لحظه هایم را آبی می کنم تا نیلوفران به رنگ لحظه هایم حسادت ورزند. چه زیبا بود نگاهت
آن هنگام که پرستوی نگاهم را شاهین چشمهایت در لاجورد مهربانی شکا ر می کرد .
امروز از قناری ها سراغ ترا گرفتم تا به تبسم تنهاییم میهمان کنم امروز از کوچه ها بوی ترا
جستم تا به یاد رویت ، گونه ام را بارانی کنم . امروز همه جا تو با من بودی و من بی تو ...
از صدای زنجره ها از پچ پچ گنجشکان ، از سکوت آلاله ها از جیغ اقاقی ها از خواب
برخاستم . در سکوت سرد فریادها در بیداد نرگس ها زندگی می کنم . دلم یک سبد عطر مریم
می خواهد یک بغل بوی مهربانی.
صدای ترا می شنوم که مرا به نام می خوانی و من برایت به اندازه ی چشمهایم حرف دارم .
من از سرزمین قلب های یخ بسته برایت می نویسم از زیبا رویانی که رمز چشمهایشان
خواب پریشانی اقاقی هاست.
من از زیبارویان سنگدل برایت می نویسم که با دست های مرمرینشان به شکار شقایق های
مظلوم می روند و از گلواژه های نگاهشان بستری از بلور می سازند و بر کرسی فرمانروایی
خویش قانون صادر می کنند
من از فرمانروایان قانونگذار برایت می نویسم از حکمرانان پر ادعایی که عشق را در کمینه
ی قلب خود احتکار می کنند . من از زیبا رویان پیرو قانون جدایی برایت می نویسم همان
هایی که در اولین روز مقدس از جدایی یاد می کنند و نگاه لبریز از عشقشان را در پشت
مردم ک های سیاهشان پنهان می کنند
دیشب آسمان ستاره گریه می کرد
دیشب آسمان غریبانه بغض کرده بود
سرش را در میان ابرها فرو برده بود
دیشب که نبودی
ماه دلربایی نمی کرد..
***********
هر نسیم که آسمان چاک چاک قلبش را به تو تقدیم می کند
یاد مرا بارانی دار
نامهربانم
تو سپیده ای شده ای که هیچ آفتابی ترا روز نمی کند
***********************
آن بهاری که ز ره می آید
غم و اندوه زدل می زاید
آن شمیمی که مرا می خواند
داغ این سینه ی پر درد مرا می داند
آن زمستان که ز سر وا کردم
همه ی عشق مرا محو نمود
پس بهاران
به چه خرسندم من
عشق کم کم زدلم رخ بنمود
نرم نرمک غمت از سینه برفت
وای تنها شده ام!
من و این تنهایی
چه به هم می آییم...